ماجرای من و کتاب‌های فلسفه

[ad_1]

ماجرای من و کتاب‌های فلسفه

ماجرای من و کتاب‌های فلسفه

۴٫۷ (۹۴٫۴۴%) ۳۶ votes

در سایت صدانت، مطلبی خواندنی، از دوست عزیز و دیرینه‌ام جناب آقای دکتر عباسعلی منصوری، مطالعه کردم با عنوان “ماجرای من و کلاس‌های فلسفه“. دکتر منصوری در نوشته خودشان به مسائل متعددی پرداخته‌اند، اما من فقط به یک نکته در مورد متن‌محوری فلسفه اسلامی اشاره می‌کنم. البته این یادداشت کوتاه در امتداد مطلب ایشان است و نقد آن نیست؛ زیرا آنچه گفته‌اند توصیف درست یک وضعیت رایج بوده که بر همگان آشکار است. همچنین قصد نقد وضعیت دانشگاهی را هم ندارم؛ زیرا نظام آموزشی دانشگاه به‌قدری هیچ و پوچ و پوک و تهی است که رسواتر از آن است که ارزش نقد و بررسی داشته باشد. لذا این یادداشت چه از جهت ایجابی و چه از جهت سلبی هیچ نسبتی با وضعیت آموزشی هیچ دانشگاهی ندارد. حتی امیدی نیست که آقایان چنین مطالبی را متوجه شوند؛ زیرا در طراز چنین سخنانی نیستند. آن‌چه مد نظر است، تأملی در یکی از وجوه فلسفه اسلامی است به مثابه یک فلسفه مهم، جدی و حقیقی، و نیز نسبتی که ما باید با آن داشته باشیم. همچنین اشاره‌ای است به یکی از امکانات و پتانسیال‌هایی که این فلسفه به‌خاطر ویژگی‌های خاصش در خود نهفته دارد.

فلسفه اسلامی بسیار متن‌محور است، به حدی که همگان در حوزه آموزش از متون فلسفه اسلامی می‌نالند و گویی به یکی از نقاط ضعف آن بدل شده است. اما این ویژگی به خودی خود نه خوب است و نه بد. خوب یا بد بودن متن‌محوری کاملا بستگی دارد به تلقی ما از متن و نحوه خوانش آن. لذا متن‌محوری هم می‌تواند مزیت فلسفه اسلامی باشد و هم می‌تواند مانع رشد آن واقع شود. مشکل از آن جایی آغاز می‌شود که کسی گمان کند متون فلسفه اسلامی معنای نهایی دارند.

یکی از پیش‌فرض‌های  نادرست در باب فلسفه اسلامی آن است که خوانش کامل، آرمانی یا ایدئال از متون فلسفه اسلامی وجود دارد. امروزه آموزش فلسفه اسلامی به گونه‌ای شده است که گویی متون فلسفی مربوط به فیلسوفان بزرگ مسلمان معنای قطعی و نهایی دارد. همه همّ و غمّ متعاطیان این فلسفه نیز مصروف آن شده است که این معنای قطعی و نهایی را کشف کنند و آن را فرابگیرند تا کاملا بر فلسفه اسلامی مسلط شوند و آن را به طور کامل و مطلق بدانند. پایان این روند نیز این خواهد بود که دیگر هیچ سخن و هیچ مطلب و معنای ناگفته‌‌ای باقی نخواهد ماند و این فلسفه به نحو تام و تمام آشکار و معلوم خواهد گشت. اما این تصور آشکارا نادرست است و پنداری بیش نیست؛ زیرا متن معنای نهایی ندارد. به این دلیل که متن پدیده بسیار پیچیده‌ای است که سرشار از معانی بوده و هیچگاه فهم آن به پایان نمی‌رسد. می‌توان گفت متن سرچشمه‌ای است که معنا از آن برمی‌خیزد و نه قفسی که همه معنا را در درون خود به بند کشیده است.

آری، هیچ متنی معنای نهایی و پایانی ندارد، به‌ویژه متون غنی، پیچیده و پرمحتوایی همانند متون فلسفی. یک متن فلسفی پدیده بسیار غنی و پیچیده‌ای است و هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که تمام معنای آن را به چنگ آورده است. البته این سخن به این معنا نیست که نوعی آنارشیسم و نسبیت معرفتی در معنای متون راه یابد. قطعا معنای درست و معنای نادرست وجود دارد. بدون شک برخی معانی را می‌توان به متن نسبت داد و برخی را به هیچ وجه نمی‌توان به‌درستی درون متن جای داد. بلکه بحث بر سر معانی درست و مرتبط با متن است. مدعا آن است که این‌گونه معانی تمامی ندارند. یک متن فلسفی به مثابه چشمه‌ای است که به طور دایم و مستمر معانی و مطالب فلسفی از آن قابل استخراج و استنباط است.
این مطلب نه نقص، که کمال متون فلسفی است. هایدگر در این‌باره می‌گوید: “این امری که قابلیت معانی متکثر دارد، نمی‌تواند ایرادی بر اتقان آنچه در اندیشه نهشته است، باشد. چه، همه اندیشیده‌های یک اندیشه اساسی بر کثرت تعابیر گشوده‌اند و البته به دلیل ذات و سرشت خود چنین هستند. چنین نیز نیست که این چندمعنایی صرفا پسمانده‌های تک‌معنایی صوری-منطقی هنوز به‌دست‌نامده‌ای باشد که در جستجوی آن تلاش کرده اما به آن نرسیده‌ایم. برعکس، چندمعنایی، همان عنصری است که هر تفکری برای آن‌که تفکری متقن باشد، باید در آن به جنبش اندر باشد. به زبان تمثیل می‌توان گفت: ژرفاها و پهنه‌های آب‌ها، مناطق آب جاری و آب راکد، گرما و سطوح گرم و سرد آب در حکم عنصر جنبندگی بسیارگانه یک ماهی هستند. ماهی اگر از پراپری و کمال عنصر خود محروم شود، اگر به روی ماسه خشک کشیده شود، تنها می‌تواند دست و پا بزند، تقلا کند، به خود بپیچد و هلاک شود. هم از این رو، باید هماره و در هر مورد تفکر و اندیشه‌های آن را در عنصر چند معنایی آن جستجو کنیم، ورنه همه چیز بر ما فروبسته می‌ماند”(۱).
همو در مورد متونی همچون نوشته‌های افلاطون سخنی دارد که می‌تواند در مورد متون فلسفی سنت ما نیز صادق باشد. او می‌گوید: “مکالمه افلاطون نه تنها برای اخلاف او و نه تنها برای دریافت‌های متغیری که از این اخلاف سر می‌زنند تمامی‌ناپذیر است، بل فی‌نفسه و بنا به ذات خود نیز هرگز به انتها نمی‌رسد. و لیکن این نشانه ماندگار انسان خلاق است که البته تنها بر آنانی ارزانی می‌شود که می‌توانند حرمت نهند”(۲).

در مواجهه با فیلسوفان مسلمان نیز همواره باید چنین نگاهی به متون فلسفی آنان داشته باشیم. اما بیشتر اساتید فلسفه با چنین رویکردهایی بیگانه هستند. وقتی تقریبا همه اساتید فلسفه اسلامی از نظریات جدیدی که درباره متن مطرح شده است، بی‌خبرند، چه انتظاری می‌توان داشت؟! آنها بر مبنای فهمِ عرفیِ ساده و پیش‌پاافتاده با متون غنی، پیچیده و چندلایه فلسفه اسلامی مواجه می‌شوند. آنان متون فلسفی را همان‌گونه می‌خوانند که هر متن ساده دیگری را. به همین دلیل حتی در بهترین حالت آموزشی نیز هدف غایی از پرداختن به فلسفه اسلامی فقط آموختنِ متون فلسفه اسلامی است و نه آموختن از آن‌ها. میان “آموختنِ متن” یا “آموختنِ از متن” فاصله بسیار است و سرنوشت فلسفه اسلامی امروزه وابسته به چنین ظرایف دقیقی است.

.


.

پی‌نوشت‌ها:

۱) مارتین هایدگر، چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟، ترجمه سیاوش جمادی، انتشارات ققنوس، صفحه ۱۸۲

۲) همان، صفحه ۱۸۳

.


.

ماجرای من و کتاب‌های فلسفه

نویسنده: علی غزالی‌فر

.


.



[ad_2]

لینک منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *